تبليغاتX
به نام تنها ساحر هستی

به نام تنها ساحر هستی

ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم

    و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند!

    این یکی از حقایق عجیب زندگی است،

    و اگر این را بفهمی،

    هیچوقت برای تغییر دیر نیست!

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 10:17 توسط ساحر|

با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست

ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست

پر می کشی و وای به حال پرنده ایی

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست

ایینه ایی و اه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

فاضل نظری

نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390ساعت 16:15 توسط ساحر|

باز من ماندم و خلوتي سرد

خاطراتي ز بگذشته اي دور

ياد عشقي كه با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

  

روي ويرانه هاي اميدم

دست افسونگري شمعي افروخت

مرده ئي چشم پرآتشش را

از دل گور بر چشم من دوخت

  

ناله كردم كه اي واي، اين اوست

در دلم از نگاهش، هراسي

خنده اي بر لبانش گذر كرد

كاي هوسران، مرا مي شناسي

  

قلبم از فرط اندوه لرزيد

واي بر من، كه ديوانه بودم

واي بر من، كه من كشتم او را

وه كه با او چه بيگانه بودم

  

او به من دل سپرد و بجز رنج

كي شد از عشق من حاصل او

با غروري كه چشم مرا بست

پا نهادم بروي دل او

 

 من به او رنج و اندوه دادم

من به خاك سياهش نشاندم

واي بر من، خدايا، خدايا

من به آغوش گورش كشاندم

  

در سكوت لبم ناله پيچيد

شعله شمع مستانه لرزيد

چشم من از دل تيرگي ها

قطره اشكي در آن چشم ها ديد

 

همچو طفلي پشيمان دويدم

تا كه درپايش افتم به خواري

تا بگويم كه ديوانه بودم

مي تواني به من رحمت آري

  

دامنم شمع را سرنگون كرد

چشم ها در سياهي فرو رفت

ناله كردم مرو، صبر كن، صبر

ليكن او رفت، بي گفتگو رفت

 

واي بر من، كه ديوانه بودم

من به خاك سياهش نشاندم

واي بر من، كه من كشتم او را

من به آغوش گورش كشاندم

فروغ فرخزاد

نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 22:29 توسط ساحر|

میخواستی که خرابت شم،سرابت شم،رهام کردی،ندونستی
که میمیره دلم،دلی که زنجیره،بری از غصه میمیره،ندونستی
عاشقم کردی
تویی که نفسم بودی،کسم بودی،تو هر لحظه گمم کردی
ببین حالا چه آشفتم،چه تیکه تیکه می افتم
شکستم پیش چشمام،نیش حرف مردمم کردی
دلم گفت که نمیدونی،نمیخونی نگاهم رو
دلم گفت که نمیفهمی،خستگی های تو راهم رو
نکردم باورش شد آخرش اینی که می بینی
دلو باختم،به بد ساختم،تو رو نشناختم ای رسم بد آیینی
تو که ساده فراموش می کنی رویای دیروزم
چجور باور کنم باور کنی احساس امروزم
می ترسیدم ولی بازم دل و دادم به امیدی
خیال کردم که دنیای پر احساسم رو فهمیدی
دلم گفت که نمیدونی ، نمی خونی نگاهم رو
دلم گفت که نمی فهمی خستگی هایه تو راهم رو
نکردم باورش شد آخرش اینی که میبینی
دلو باختم به بد ساختم تورو نشناختم ای رسم بد آیینی
دلم گفت که نمیدونی،نمیدونی
دلم گفت که نمیفهمی،که نمیفهمی
نکردم باورش،باورش
دلو باختم،باختم
رسم بد آیینی
دلم گفت...

پ.ن:اهنگ دلم گفت-رضا صادقی-البوم دیگه مشکی نمی پوشم

پ.ن:این روزا در اوجم فارغ و بی دغدغه و این یعنی رهایی:)


نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 17:17 توسط ساحر|

من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین و آسمانم نورباران است
کبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی
تماشایی است
 ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد
جهان در خواب
تنها من در این معبد در این محراب
دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند
 که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
 از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم

فریدون مشیری

***رسیدن به رویایت چه شیرین است

و من این قندو شیرینی بی حدو حصرم را

در این دنیای بی حد مجازی

با خودم قسمت کرده ام اما...

نوشته شده در پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 22:9 توسط ساحر|

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم

با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم

تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی

آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی

بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی

ورنه اینقدر مَهم جور و جفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت

حسن در بردن دل همره و همکار تو بود
غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود

وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود

گر تو ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی
ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی

چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی
حرم و دیر توئی ، کعبه و بت خانه توئی

راز شیرینی این عالم افسانه توئی
لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی

گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق

گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم

گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم
گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم

باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام

باز اگر بوی مئی هست ز میخانه تست
باز اگر آب حیاتی است به پیمانه تست

باز اگر راحت جانی بود افسانه تست
باز هم عقل کسی راست که دیوانه تست

شکوه بی جاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی

خواهم ای عشق که میخانه دل ها باشم
بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم

گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم
بی تو یک لحظه نباشد که به دنیا باشم

بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من
بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من

من ندیدم سخنی خوش تر از افسانه تو
عاقلان بیهده خندند به دیوانه تو

نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو
آه از آن دل که نشد مست ز میخانه تو

کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق
نوشته شده در جمعه 13 خرداد1390ساعت 22:35 توسط ساحر|

سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟
افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سر سختی ساحل
روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

«تنهایی و رسوایی»، «بی مهری و آزار»
ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

فاضل نظری

نوشته شده در پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 23:53 توسط ساحر|

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم


دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم


نشد جواب بگیرم سلام هایم را
 هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم


 چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای كنم انگار كوهكن بودم

محمدعلی بهمنی

نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 15:35 توسط ساحر|

نیستی کم!نه از ایینه نه حتی از ماه
که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه

من محال است به دیدار تو قانع باشم
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه

به تمنای تو دریا شده ام گرچه یکی ست
سهم یک کاسه ی اب و دل و دریا از ماه

گفتم این غم به خداوند بگویم دیدم
که خداوند جدا کرده زمین را از ماه

صحبتی نیست اگر هم گله ای هست از اوست
میتوانیم برنجیم مگر ما از ماه!

فاضل نظری
نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 22:39 توسط ساحر|

Today i learne many things about life,love and breaking of pride.


SO I AM VERY...

نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت 23:56 توسط ساحر|

مترسک به گندم گفت:"گواه باش ،

                             من عاشق پرنده ای بودم که سهمش از من

                                                                   جز ترس نبود."

نوشته شده در یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 20:21 توسط ساحر|

ما ه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟! 

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !

 

او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید

نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟ چرا !؟!

نوشته شده در چهارشنبه 3 فروردین1390ساعت 0:15 توسط ساحر|

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 28 اسفند1389ساعت 11:43 توسط ساحر|

از آن زمان که آرزو چـو نقشی از سراب شد

تمام جستجـــــوی دل سوال بی جــــواب شد

نرفته کـــام تشنــــــه ایبه جستجوی چشمه ها

خطوط نقش زندگی چو نقشــه ای بر آب شد

چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما

هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد...

نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 13:22 توسط ساحر|

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

استاد شهریار

نوشته شده در پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 17:24 توسط ساحر|

لبخند تو را چند صباحی ست ندیدم

     یک بار دگر خانه ات آباد بگو:

                                 "سیب

نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 11:43 توسط ساحر|

فصل عوض می شود

جای سیب را خرمالو می گیرد...

جای دل تنگی را....................................

......................... دل تنگی

نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 17:28 توسط ساحر|

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد


لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

 
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد


هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد


خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

اندیشه فولادوند

نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن1389ساعت 19:4 توسط ساحر|

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم 
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم  

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

اندیشه فولادوند

نوشته شده در شنبه 9 بهمن1389ساعت 20:32 توسط ساحر|

این روزا با این ترانه بیشترمانوس شدم...

واسه این که از تو دورم ، به تو مدیونم
واسه کشتن غرورم ، به تو مدیونم
تو که حرمتو شکستی ، پای عهدت ننشستی
گرچه بازم تو نیازم ، لحظه هامو بد می بازم ، به تو مدیونم

واسه ی چشای خیسم ، به تو مدیونم
این که از غم می نویسم ، به تو مدیونم
این که بی جونم و سردم ، این که بی روحم و زردم
پی آرامشی که بردی و من پی اش می گردم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم ، منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم ، شکستی حرمت شب و من و ماه
به تو مدیونم ، کم آوردی و رفتی اول راه
به تو مدیونم عزیزم واسه این حال مریضم
اگه مثل برج سنگی جلوی چشات می ریزم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم ، منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم و دینم رو ادا می کنم ، حتما
نشونت می دم چه رنجی داره هر چی کردی با من
واسه این که تو خجالت محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی پای حرفمم می مونم
به تو مدیونم و دینم رو ادا می کنم ، حتما
نشونت می دم چه رنجی داره هر چی کردی با من
واسه این که تو خجالت محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی پای حرفمم می مونم

به تو مدیونم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

 

نوشته شده در سه شنبه 2 آذر1389ساعت 13:48 توسط ساحر|

شمردن بلد نیستم

دوست داشتن بلدم

و گاهی شده

یکی را دوبار دوست داشته باشم

دو نفر را یکجا

چه کار میشود کرد؟

دوست داشتن بلدم 

شمردن بلد نیستم

 آیدین روشن

نوشته شده در شنبه 17 مهر1389ساعت 13:17 توسط ساحر|

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید.


به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!


ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.


عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.


بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.


کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!


مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.


روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.


دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!


کسانی که زیر تابوت مرا می گیرند، باید هم قد باشند.


شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.


گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.


در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.


از اینکه نمی توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.


نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر1389ساعت 15:15 توسط ساحر|

در میان من و تو فاصله هاست

 

گاه می اندیشم ،

 

- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !

 

تو توانایی بخشش داری

 

دستهای تو توانایی آن را دارد ،

 

- که مرا

 

زندگانی بخشد

 

چشم های تو به من می بخشد

 

شورِ عشق و مستی

 

و تو چون مصرعِ شعری زیبا ،

 

سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی.

حمید مصدق

 

نوشته شده در جمعه 26 شهریور1389ساعت 23:19 توسط ساحر|

نوشته شده در چهارشنبه 24 شهریور1389ساعت 0:0 توسط ساحر|

شبي‌ كه‌ چشم‌ ترا رنگ‌ و آب‌ داد خدا
مرا ميانِ دو مصرع‌ عذاب‌ داد خدا
چگونه‌ مي‌شود از چشمهاي‌ تو نسرود
چگونه‌ بر شبِ چشمِ تو خواب‌ داد خدا
چه‌ اشتباهِ قشنگي‌ است‌ عاشقِ تو شدن‌
كه‌ با تو پرسشِ من‌ را جواب‌ داد خدا
چه‌ زود پير شدم‌ پيش‌ از آنكه‌ برگردي‌
به‌ لحظه‌ لحظهِ‌ عمرم‌ شتاب‌ داد خدا
به‌ شاخه‌هايِ درخت‌ دلم‌ طنابي‌ بست‌
مرا سوارِ غزل‌ كرد و تاب‌ داد خدا
و مَست‌ سويِ لبش‌ برد و سر كشيد ترا
شبي‌ كه‌ چشم‌ ترا رنگ‌ و آب‌ داد خدا
لیلا کردبچه


 

نوشته شده در پنجشنبه 18 شهریور1389ساعت 23:48 توسط ساحر|

خانه ام وقتی که میایی، تمامش مال تو

هرچه دارم غیر تنهایی، تمامش مال تو

صد دو بیتی، صد غزل دارم و حتی یک بغل

شعر های خوب نیمایی تمامش مال تو

خوب یادم هست، گفتی عشق یک بخش است, عشق!

بخش کردم، عشق تک هجایی تمامش مال تو

بیکران سبز اقیانوسه آرام دلم

ای پری خوب دریایی تمامش مال تو

عشق من عشق زمینی نیست، باور کن عزیز!

عشق؛ این عشق این عشق اهورایی تمامش مال تو

باز هم بیت بد پایان شعرم مال من

بیت های خوب بالایی تمامش مال تو

نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 12:48 توسط ساحر|

امشب که بلرزید دل و بغض و صدایت

آرام روان گشت دلت سوی خدایت

رفتی به در خانه آن قاضی حاجات

یاد ار مرا ملتمس لطف و دعایت

نوشته شده در سه شنبه 9 شهریور1389ساعت 19:12 توسط ساحر|

خط‌ مي‌كشيد روي‌ تمام‌ سئوال‌ها
-- تعريف‌ها، معادله‌ها، احتمال‌ها --

خطي‌ كشيد روي‌ تساوي‌ عقل‌ و عشق،
خطي‌ دگر به‌ قاعده‌ها و مثال‌ها

از خود كشيد دست‌ و به‌ خود نيز خط‌ كشيد؛
خطي‌ به‌ روي‌ دفتر خط‌ها و خال‌ها

خطي‌ دگر كشيد به‌ قانون‌ خويشتن‌
قانون‌ لحظه‌ها و زمان‌ها و سال‌ها

خط‌ها به‌ هم‌ رسيده‌ و يك‌ جمله‌ ساختند:
با <عشق> ممكن‌ است‌ تمام‌ محال‌ها

ابولفضل نظری

نوشته شده در شنبه 6 شهریور1389ساعت 22:45 توسط ساحر|

یک حادثه یک درنگ اندک در هم
 
جاری شدن دو رود کوچک در هم
 
جز عشق مگر چه می تواند باشد
 
پیچیدن ساقه ی دو پیچک در هم

 

نوشته شده در سه شنبه 2 شهریور1389ساعت 22:31 توسط ساحر|

دست هایی که کمک می کنند مقدس تر از دست هایی ست که دعا

می کنند.

۱ شهریور روز بزرگ داشت حکیم ابوعلی سینا و "روز پزشک" مبارک.

نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 10:12 توسط ساحر|


آخرين مطالب
» ندانستم...
» کمی آرامش
» فروغ من....
» اینو دوست دارم این روزا....
» چه قدر این رسیدن ها برایم قند و شیرین است...
» ای ع...ش...ق...
» تو چه کرذی؟؟؟؟؟؟؟
» دلم برای خودم تنگ می شود...
» من،کاسه آب،دل و دریا
» pride and prejudice
Design By : Pars Skin